Olho Negro

(声をあげて抗え 定めを振り切るように (koe wo agete aragae sadame wo furikiru you ni

هارمونیکا

  • ۱۷:۰۳

خواستم اولین قدم های ورود به دانشگاه رو برای خودم و آینده ثبت کنم تا آغاز یک فصل جدید از زندگی و یک من جدید رو در آینده هزاران بار ببینم و این روز رو به یاد بیارم. اما انگار ضایع بازی های من به قدری پایان ناپذیر و عمیقه که حتی قراره در من جدید هم به همون قوت باقی بمونه، اشتباهی از در بزرگ مخصوص ماشین ها رفتم که مجبور به برگشت شدم و فیلم خراب و خنده دار شد. حالا میتونم برای وقتی غمگینم ببینمش و کلی بخندم...

اولین ورود عجیب و ترسناک بود عجیب از این بابت که به دنیای جدید و ناشناخته ای قدم گذاشتم که قرار بود چند سال آینده رو اونجا سپری کنم و زندگی جدیدی رو تجربه کنم و ترسناک از این بابت که با وجود داشتن برنامه تنظیم شده ای برای آینده نگران و ترسیده از اتفاقات ناگوار و نتیجه ی نا معلوم بودم...

گوشه گوشه دانشگاه رو گشتم و سعی کردم با شناختن محیط کمی احساس راحتی کنم ولی غمگین شدم از خیلی چیز ها ...

توی اتوبوس که نشسته بودم انقدر خسته بودم که انگار کوه کندم. غمگین و خسته سرم رو روی پشتی صندلی جلو گذاشته بودم و تنها چیزی که میخواستم این بود که یه آهنگ ملایم پلی بشه و این اتوبوس برای ساعت های طولانی و بدون هیچ توقفی به حرکت ادامه بده...

نمیدونم چرا انقدر خسته بودم کار خاصی نکرده بودم، فکر کنم سلول های بدنم با وارد شدن به دانشگاه و دیدن چیزی خلاف رویاهای همیشگی شون قهر کرده بودن،و یک گوشه زانوی غم به بغل بدون هیچ فعالیتی نشسته بودن.

تو شلوغی میدون انقلاب و ورودی مترو، وقتی وارد مترو شدم و صدای هارمونیکا تبدیل به بگراند صحنه شد، انگار آبرنگ به دست یه گوشه از تهران خسته رو خوشرنگ کرد و دیگه حتی راه رفتن توی راهرو های آزار دهنده متروی انقلاب میون شلوغی آدما هم به جای آزار دهنده بودن دوست داشتنی شده بود.

مرسی بابت لبخندی که بهم هدیه دادی دخترک نوازنده خوشگلم :))))

.

آسمونم مث آسمون پاییزه از همونا که دوس دارم :)

اگه آهنگ بود کازابلانکا شاید...

  • ۴۹

...

  • ۱۶:۰۹
حالم از وقتی که یه پست و مینویسی و یهو پاک میشه به هم میخوره واقعا به هم میخوره دیگه حسش نمیاد بنویسمش که :((((((
  • ۳۸

آشنایی با بلاگرها :)

  • ۱۵:۰۸

راستش خیلی دوس دارم بیشتر با بلاگرا در ارتباط باشم و باهاشون آشنا بشم ولی خیلی موانع براش وجور داره...

یکیش این که اگه یه روز نیام کلی پست از دست میره و نصفه نیمه میخونمشون 

یکی این که وقتی پست آخر و میخونم میگم خب این کی بود دوباره میرم تو صفحه اصلی وبلاگاتون تا یادم بیاد عه این فلانیه

و مقداری چیز های دیگه...

برام راجب خودتون کامنت بزارید یه نشونه ای چیزی از خودتون بهم بدید برای این که یادم بمونه میتونه یه پست معرفی از وبلاگتون باشه یا هرچیزی:)

برای بهبود روابطخنده

.

.

.

دوس دارم راجب خودم هم بنویسم ولی چیزی یادم نمیاد فعلا ولی اگه میخواید چیزی رو بدونید بپرسید اگه بتونم جواب میدم حتما

  • ۱۰۳

آزادگی; مفهوم قیام حسین...

  • ۰۲:۲۸

راستش ارزش محرم برای من عزاداری و غم نیست ... محرم برای من فقط یه یادآوریه، یادآوریه این که اعتقادات و ارزش ها چقدر مهمن و این که مهم ترین لارمه ی زندگی آزادگیه...

یادمه امتحان انشای سال سوم راهنمایی یه سوال اومده بود که نوشته بود با کلمات پرچم یه چن تا کلمه دیگه بنویسید منم نوشتم "آتش زدن پرچم کشورم چیزی نیست در برابر آتش زدن عقایدم" من به خاطر اون جمله نتونستم معدل 20 بگیرم و هیچ کس هیچوقت نفهمید که عقیده میتونه دین باشه میتونه ارزش های انسانی باشه :(

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد، میگریند!

علی شریعتی

*این نوحه یه جوریه یه چیزی داره که نمیدونم چیه ولی خیلی گوش میدمش از فرط دوس داشتن
پ.ن: فریاد بزن که کربلا ماتم نیست/میراث حسین درد و داد و غم نیست
         جان مایه ی نهضت حسینی اینست/ "هرکس که به ظلم تن دهد آدم نیست"
  • ۵۳

پردیس فنی در انتظار یک معدن چی (با اندک ترمی چه کنم؟!)

  • ۰۰:۵۰

با نهایت تبریک به همه کنکوریا مخصوصا اونایی که قبول نشدن چون شما قطعا یه چیزی میشید ما نهایت راننده اسنپ D:D:

و بلاخره دانشگاه تهرانی شدم ... (رویایی که نیمه محقق شد به امید بقیش)

یه روزی وقتی توئیتر دانشگاه تهرانی ها  رو میخوندم میگفتم "چقد بیمزن اینا بچه های پردیس فنی قابل تحمل تر از بقین D:" امیدوارم دوز خرخونیشون هم کم باشه که عنوان بهترین دانشجو های دانشگاه تهران و براشون به کار ببرمD:

همین فقط خواستم از نگرانی درتون بیارم (چقد بی نمکم من خدا :/)

اینا رو بیخیال اندک ترمی رو کجای دلم بزارم؟ :0

  • ۹۸

انقد تند تند آپلود نکنید وبلاگارو

  • ۱۲:۱۷
انقد تند تند آپ نکنید شاید این گوشه کسی گوشیش ترکیده باشه و با لب تاب قرضی میاد :(
شاید کسی حوصله نداره تا اون یکی اتاق بره پای کامپیوتر :(
عاقا رحم کنید به منی که همه رو میخونم
  • ۵۶

نیمه شب و یه آهنگ و عبور ماشین ها پشت پنجره :)

  • ۰۲:۵۷

کاش چون برگ خزان رقص مرا

نیمه شب ماه تماشا میکرد

#فروغ_فرخزاد

  • ۶۴

چکار کنم کلمات کلیدی پایین مطلب نیاد؟ (موقت)

  • ۱۷:۵۸
تو تنظیمات وبلاگ امکانش هست؟ من گشتم ولی چیزی پیدا نکردم
  • ۴۶

امیدوارم دیگه نبینمش :/

  • ۰۲:۰۹

موقع سریال دیدن یهو دل نگم چی شدم کیک خواست. پدرجان و فرستادم آرد گرفت که یهو فهمیدم شیر نداریم گفت تنبلی نکن خودت برو بخر از وضعیت اقتصادی نگم براتون که 3نفری نمیدونستیم تو این لحظه قیمت یه پاکت شیر چقدره و هیچ حدسی هم نداشتیم که برای یه پاکت شیر 3تومنی 7تومن برده بودم :/

پروژه رو که تموم کردم، داشتم تو آسانسور به پوستم نگاه میکردم و فک میکردم که باید برم ببینم سیاهی زیر چشم چیجوری از بین میره که آسانسور وایساد... منم برای زود رسیدن و این که در آسانسور اذیت نکنه(سفته) با تمام قدرت هلش دادم و یهو خورد به یه چیزی و وایساد گریه... پایین و که نگاه کردم (اول یه هی بلند کشیدم) دیدم یه بدبختی داشته بند کفشش و میبستهفریاد (اونجا جای بند کفش بستنه؟؟!!!!) پسر همسایه بغلیمون بود کلی خجل و شرمنده یه عالمه عذرخواهی کردم و از آسانسور پیاده شدم.

اومدم برم دیدم این اون موکتی که ما جلوی در انداختیم نیس که این فرشه چیه :/ برگشتم دیدم آسانسور زده طبقه2... بعد فهمیدم هنو نرسیده بودم و اشتباه پیاده شدم و اون هم پسره همسایه جدیدمونه که چن روزه اومدن و افتضاح دوم و به بار آوردم چون الان آسانسور میرفت طبقه3 و میفهمید من چه خنگ بازی در آوردم. در آسانسور باز بود هنوز ولی دیگه روم نمیشد سوار شم ترجیح دادم خودش تو خلوت و تنهایی سوتیم و بفهمه D:

حالا اومدم از پله ها برم در راه پله رو که باز کردم با کلی صدا و قژقژ کشیده شد، یعنی حتی اگه از رفتن آسانسور به طبقه سوم نمیفهمید دیگه قشنگ گرف سوتی و D:D:

اومدم خونه به مامان بابام گفتم جه گندی زدم که مامانم گفت این پسره موقع اسباب کشی کارتون دستش بود ندید خورد به من که پدرجان گفت عه پس بازم خنگ داریم تو ساختمون فقط مریم نیس :/ (هعی میگم اینا من و از پرورشگاه آوردن)

میگم امیدوارم هیچ وقت نفهمن من بودم بابام میگه اشکال نداره میگیم تلافی بودهD:D:

.

از همین تریبون از پسر همسایمون عذرمیخوام و میگم که امیدوارم دیگه هیچ وقت نبینمت ://///

نکته اخلاقی1: هیچ وقت جلوی آسانسور بند کفش نبندین.

نکته اخلاقی2: گاو نباشید (درا رو آروم باز کنید)

نکته اخلاقی3: آینه آسانسور برای پیدا کردن نقاط ضعف و قوتتون نیست به نمایشگر نگاه کنید (سلفی هم شامل میشهD:)

.

معرفی میکنم باعث و بانی این ماجراها :/

آسمونم آبیه

اگه آهنگ بود "دختر همسایه (ورژن پسرونه)" D:D:D:D:

دوستان اشاره کردن آهنگ میتونس "هربار این در و محکم نکوب نرو باشه" D:D:D:

  • ۶۰

چرا وبلاگ؟

  • ۱۳:۱۶

پیدایش پدیده عجیب و غریب اینترنت: شروع سبک جدیدی از ارتباط و در ادامه شروع سبک جدیدی از زندگی...

با چند کلیک وارد دنیایی جدید شدیم و اولین ورود برای اعتیادی به درازای تمام عمر کافی بود.

از مزایای جدید که به زندگی اضافه شد نگم که تحولی عجیب تو دنیای کوچک و محدودمون بود که به یک آن ما رو به دنیایی عظیم تر با ارتباط های وسیع تر متصل کرد...

*اینترنت

*دایل آپ (D:) : هنوز صدای پدرم و به یاد میارم که وقتی میفهمید تلفن اشغاله چیجوری داد میزد که باز تو اینترنتید??!!! D: (چقدر اذیتشون میکردیما)

صدای دایل آپ اولین تپش های قلب زندگی جدیدمون بود همون قدر لذت بخش که مادری اولین تپش های قلب نوزادشو میشنوه...

*فیسبوک: (نداشتم) برای خیلیا عجیب ترین ارتباطشون با افراد جدید بود اونم برای دختر و پسرای کشور ما که ارتباط کمی با هم داشتن

*یاهو مسنجر: لعنتی تو چی بودی D:

*چت روم: یه زمانی تو زندگی، بیشترمون این تو زندگی کردیم D:

.

.

کم کم رنگ ها عوض شد... ارتباطا میخواستن جور دیگه ای وارد زندگیمون بشن که راحت تر و سریع تر باشن.

+وایبر،لاین،واتس اپ،توئیتر،اینستاگرام،پینترست،حتی یوتیوب و فیسبوک موبایل و خیلی شبکه های دیگه....

میخواستن ارتباط ها سریع تر و در دسترس تر بشه برامون. ولی میدونی ما همون دنیای ساده قدیمی رو ترجیح میدادیم.

ما هنوز وبلاگ هامون و داشتیم. درسته چن وقتی خاک خوردن ولی همه فهمیدیم که سادگی و صمیمیت تو وبلاگا رو هیچ جای دیگه نمیشه پیدا کرد. شاید جاهای دیگه آدما سعی داشتن اون چیزی که نیستن و جلوه بدن، با هزار تا برنامه خودشون و ادیت کنن و هزارتا دروغ بگن برای محبوبیت ولی ما ترجیح دادیم بمونیم تا وبلاگ نویسا رو ببینیم...

کسایی که با این که عکساشون و نمیدیدیم ولی افکارشون ما رو جذب میکرد. بدون هیچ ادیت و دروغی.

اینجا هرکی خودش بود حتی اگه کسی دوسش نداشته باشه.

برگشتم چون میدیدم آدمای هیچ جا به اندازه وبلاگ نویسا صادق و دوس داشتنی نیستن.

برگشتم تا بنویسم ... نوشته های طولانی توی وبلاگ که افکار مشوشم و آروم میکرد و به کپشن کوتاه و با احتیاط نوشته شده اینستاگرام یا چند کلمه کوتاه و محدود توئیتر یا کانالای تلگرام که حرفای ما توش مخاطب نداشت نفروختم...

وبلاگ و از بین این همه پیشرفت تکنولوژی و ارتباطاتات برای ارتباط با آدمای دوس داشتنی مث شما انتخاب کردم:)

#چالش #رادیوبلاگی_ها

این هم پست من برای چالش رادیو بلاگی ها (اومدم من وبلاگ نویسم من زنده ام و بنویسم یهو این شد D:)

نمیدونم کی و دعوت کنم چون زیاد نمیشناسمتون و نمیدونم کی شرکت میکنه اگه بهش بگم (دو نفرتون شرکت کنید لطفاچشمک)

.

.

آسمونم آبیه با کلی ابر پنبه ای خوشگل :)

اگه آهنگ بود "دنیا دیگه مق تو نداره" بنیامین D:

  • ۷۳
۱ ۲
جایی برای بیرون کشیدن تکه نخ هایی از درون مغزمان
بلکم گره ها باز شود
بلکم خالی شویم از دغدغه های چونان موریانه زندگی که وجودمان را از درون میپوسانند
.
ترجمه توضیح زیر عنوان: صدات و برای مخالفت در برابر شکستن در مقابل سرنوشتت بالا ببر :)
"عکسم و برندارید روش آیدی هم زدم که دیگه واقعا برندارید"
Designed By Erfan Powered by Bayan