Olho Negro

(声をあげて抗え 定めを振り切るように (koe wo agete aragae sadame wo furikiru you ni

تنهای تنهای تنها با خودم :)

  • ۱۵:۵۳

گاهی هم لازمه با خودت تنها باشی تنهای تنهای تنها که وقتی میری سرکلاس بشینی یه گوشه اون ته و هیچ کس کنارت نباشه که توی سلف تنها بشینی و توی ساعتای بیکاری بری بشینی لبه ی همون پنجره که پاتوق همیشگیه و موقع برگشتن تو بارون و زرد و نارنجیای پاییز که تو دانشگاه تهران خوشگل تر از همه جاس با خودم قدم بزنم و آهنگ گوش بدم و مترو خلوت و بی سروصدا باشه و وقتی میرسی خونه هیچ کس منتظرت نباشه و خونه بوی قرن ها تنهایی بده و تنها چیز تازه و خوش رنگ و لعابش گلای شمعدونی کنار پنجرش باشن و بری بشینی رو کاناپه ای که شبیه اون کاناپه ی تو فیلم "اینجا بدون من"عه و شعر فروغ بخونی و آهنگ فرهاد در حال پخش از گرامافون و گوش بدی...

.

بعد صب که از خواب پامیشی زندگی به روال عادی برگشته باشه و مثل همیشه با صدای پرمحبت پدرت از خواب بیدار بشی :)

.

.

اگه آهنگ بود "نجوا" از فرهاد مهراد

آسمونم بارونیه

  • ۳۰

همه ی این سردردا سینوسی نیست که...

  • ۲۳:۵۲

این که همیشه سردرد با تمام ثانیه هام عجین شده رو حتی سینوزیت هم نمیتونه گردن بگیره، اصلا در توانش نیست.

بعد هر گریه و خنده و عصبانیت و سرما و گرما و هرچیز دیگه ای از نوع عمیقش، یه موجود عجیب الخلقه مثل gollum میشینه روی سرم و با همون استایل ترسناکش شروع میکنه به بردن دستش زیر پوست و استخون جمجمه و بعدش فشار دادن. اونم انقدر عمیق و طاقت فرسا که غیرقابل تصوره...

ولی هنوزم میگم که همه ی این دردا نمیتونه سینوسی باشه؛ یه جایی هجوم فکر و سردرگمی ذهنی باعثشه، یه جایی وضعیت غیرقابل کنترل اطرافت، یه جای هجوم خاطرات، یه جایی غرق شدن تو اوهام و یه جایی مثل امروز این که نتونی چیزی رو که تو چشمای آدماس رو بخونی...

.

اگه آهنگ بود و نمیتونم بگم هیچ آهنگی نمیتونه این همه حس مبهم و یه جا بیان کنه :(

آسمونم ابریه

  • ۴۷

فقط برای خودیا

  • ۱۸:۲۳

بیاید رمز بدم بهتون که از کراش نوشتن و شروع کنیم

آدم گاهی دلش میخواد یه سبک مغز لوس باشه :)

  • ۸۱

دختری شاید شبیه من

  • ۱۵:۰۸

چند روزی هست که به دختری به نام صدف فکر میکنم... دختری شاید شبیه من با علاقه ای شبیه من، نشستن کنار این پنجره دنج و دوست داشتنی.

صدف عزیزم نمیدونم چجوری حسی که نسبت به نوشته ها دارم رو بیان کنم، من با هرخط این نوشته ها اون سمت پنجره، روبروت نشستم و به انتظارت برای اومدن دون دون نگاه کردم، به شادیت موقع دیدن دون دون و به غصت موقع ندیدنش...

تو من و به دی ماه ۹۱، مرداد و اسفند ۹۲، خرداد ۹۴ و اون روز برفی بهمن ۹۶ بردی و همون جا اشکم و درآوردی.

صدف عزیزم من بدون این که حتی یک بار دیده باشمت کلی دوست دارم و امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی :)

میبینی این قدرت کلماته دیگه اون پنجره بدون بودن تو و دون دون معنایی نداره...

اگه آهنگ بود نمیدونم چی بود فعلا

  • ۳۷

همین قدر تو حال خودت باشی:)

  • ۱۴:۱۴

گاهی دوست دارم شبیه زن روبه روم روی نیمکت کنار مترو، انقدر بی خیال و غرق توی حال خودم باشم که به عبور و مرور ها بی توجه باشم و یه سیب گنده رو گاز بزنم و موقع رد شدن قطارا به جای کلافه شدن از صداش دستم و بزارم روی گوشام و فقط سیب بجوم...

۶:۳۰ عصر دیروز

  • ۳۷

صدای قدم های آشنا

  • ۲۳:۳۰

صدای قدم های آشنای پلید ترین موجود تاریخ، افسردگی ...

صدای قدم هایی که به اندازه کشیدن ناخن روی تخته سیاه آزاردهنده است. این که کاملا میفهمی داری تو چه منجلابی فرو میری ولی نمیتونی کاری برای خودت بکنی افتضاح محضه...

نشونه ها دوباره برگشتن و دوباره قراره با یه دوره طاقت فرسا از زندگیم مواجه بشم. زندگی همیشه برام سورپرایز های جدید داره :)

.

آسمونم بد ابریه

اگه آهنگ بود خسته شدم روزبه بمانی

  • ۳۴

نیازمند یاری سبزتونم :)

  • ۱۷:۱۳

هرکسی من و میشناسه لطفا تو بخش about me یه توصیف یک خطی ازم بنویسه (میتونه چند کلمه یا چند خط هم باشه) تا توی اون بخش اضافش کنم. مرسی واسه بودنتون :)

  • ۵۹

زندگی چیه به جز همین لحظه ها که حرومشون میکنیم...

  • ۰۹:۴۰

خیره به پاهاش که روی صندلی جلوییه و کفش های نو اما خاکی و پاپیون های هرکدوم یه طرف رفته و پاچه نامرتب شلوارش که همیشه بالا میاد و برخلاف خواستش نامرتب به نظر میرسه نگاه میکنه و به صداهای اطرافش گوش میده...

صدای یه دانشجو که با تی ای محترم درگیره یه سوال شدن و درحال بحثن، صدای غالبه اما کلی صدای دیگه هم وجود داره از کلی آدم که دغدغشون سوال فیزیک نیست بلکه ۰.۵ نمره ایه که قراره برای اومدن به این کلاس بگیرن...

این همه پوچی اذیتم میکنه... این که ما فکر میکنیم بعضی کارا جدای از زندگیمون محسوب میشن مثل مدرسه و دانشگاه که فکر میکنی وقتی وارد کلاس درس میشی زندگی برای تایمی که توی اون کلاسی و به درس گوش میدی متوقف میشه و بلافاصله بعد از تموم شدن کلاس همزمان با آزاد شدن نفس های حبس شده دوباره از سرگرفته میشه ولی یادمون نیست این لحظات هم جزو زندگی و عمرمونه...

نمیدونم این تقصیر ماست یا نظام آموزشی یا جامعه یا هرچیز دیگه ای که من الان دنبال مقصرش نمیگردم.

ولی میخوام بگم نکنید این کارا رو با جوونا شاید حواستون نباشه ولی آینده رو قراره همین جوونا بسازنا :(

.

.

پ.ن: این متن برای دیروز حوالی ساعت ۱عه ولی امروز تونستم بزارمش

آسمونم ابریه

اگه آهنگ بود پرنده سیاوش قمیشی و معین

  • ۴۰

قطره های اشکم باعث رنگین کمون روزای آیندمن ؛)

  • ۰۵:۰۲

قطره های اشکی که امروز ریختم و فراموش نمیکنم. حس حقارتی که اول از توی ایران بودن و دوم به خاطر زن بودن تحمل میکنم و هیچ وقت فراموش نمیکنم.

این که نتونم از خودم دفاع کنم آزارم میده، این که آدما به خاطر جایگاهشون میتونن هرطور که میخوان باهات رفتار کنن و تو توی ۰.۵% از زندگیت مجبوری سکوت کنی و این اجازه رو بهشون بدی نفرت انگیزه...

این روزا که تموم بشه، وقتی چیزی که برای داشتنش سکوت میکنم در برابر آدما رو به دست بیارم، انتقام این سکوت رو از اونایی که باید میگیرم :)))

.

پ.ن: الان که چند روز از این پست گذشته از عنوانش خندم میگیره چرا؟!!!

  • ۴۷

شکنجه این روزام

  • ۰۰:۳۸

صدای خنده های غمزده دختری هرروز آزارم میده، این که میخنده این که تظاهر میکنه هیچی نشده آزارم میده. این که همش به فکر لباس پوشیدن و ست کردنه تا خودش و که باخته زیر نقاب و رنگ و لعاب قایم کنه آزارم میده این که رژ لبش و پررنگ میکنه تا لباش و به هم بدوزه برای حرف نزدن نفرت انگیزه...

یه جایی وقتی فهمید آینده قرار نیست مث رویاهای چندین سالش پیش بره اولین بار تو خنده هاش غم و حس کردم.

مگه آدما چیزی غیر از هدف و رویاپردازین؟! خب دیگه نه هدف داشت، نه رویا. همه چیز دست به دست هم داده بود تا اونی نشه که میخواست...

اون موقع بود که صدای گریه های شبونش گوشم و کر میکرد و خواب و ازم میگرفت. اون موقع بود که برای اولین بار دلم براش سوخت، برای کاری که باهاش کردم...

دخترک سردرگم قصه وقتی وارد دنیای جدیدی شد که ناگزیر بود به پذیرفتنش، دیگه خودش نبود. تبدیل شده بود به یه ماسک مضخرف و فیک...

یه ماسک که از هرطرف نگاه میکردی خودش نبود. حالا این ماسک براش تصمیم میگرفت. برای هر ارتباط و رفتارش با آدما.

اعتماد به نفسش و ازش میگرفت و با دست و دلبازی وصف نشدیی بهش حس حقارت هدیه میداد...

.

یه لحظه خودت و تصور کن وقتی که از هرطرف که بهش نگاه میکنی خودت نیست. تصور کن هزاران هزار شخصیت فیک و توخالی رو روی یه چهره از خودت با یه لبخند غمزده. حالا شاید بتونی درکم کنی...

.

.

پ.ن: نزدیک نیا با تو مرا حادثه ای نیست/ این آدم ویران شده از دور قشنگ ایست (مریم مقانلو)

پ.ن۲: چون حس نفرت دارم به آدم این روزا، حس میکنم بقیه هم ازش متنفرن. امیدوارم اینجوری نباشه فقط...

آسمونم بارونیه

اگه آهنگ بود شکنجه گر داریوش (همون قدر غم انگیز)

  • ۴۵
جایی برای بیرون کشیدن تکه نخ هایی از درون مغزمان
بلکم گره ها باز شود
بلکم خالی شویم از دغدغه های چونان موریانه زندگی که وجودمان را از درون میپوسانند
.
ترجمه توضیح زیر عنوان: صدات و برای مخالفت در برابر شکستن در مقابل سرنوشتت بالا ببر :)
"عکسم و برندارید روش آیدی هم زدم که دیگه واقعا برندارید"
Designed By Erfan Powered by Bayan